سلیمانداراب، باز هم یک نفر دیگر!

اولین مطلبی که ازش خواندم مقاله « عزیز و نگار» بود . در مجموعه مقالات گیلان شناسی که دی ماه پارسال از کنج کتاب خانه گیلان شناسی کشیدم بیرون. و شد از اولین مطالبی که درباره گیلان خواندم. تازه کتاب « گيلان از انقلاب مشروطیت تا زمان ما» را گرفته بودم. تازه که نه، از اواخر دی ماه. برای مطلبی که درباره حیدر عمو اوغلی نوشته بود. از همانجا "سیاهکل" را برای گیلانیان برداشتم. و چیزی هم کنار گذاشته بودم برای خرداد ماه و سالگرد زلزله. کتاب کلاً راضی ام نکرد. اما بعضی قسمت ها را پسندیدم.
اخبار گیلان که خبر را اعلام می کند یک جور عجیبی می شوم. برنامه ریخته بودم عید یکی دیگر از کتاب هایش را بخوانم وشاید هم بعد از عید با او مصاحبه ای داشته باشم.می خواستم از رودبار و رستم آباد و طرف های خودمان بپرسم. از اینکه تالشی و گالشی چه برادرانه ترکیب شده اند. از تاتی و پیوستگی هایش. از عزیز و نگار.دوست داشتم ببینمش. و دلم می سوزد از اینکه « چه زود دیرشد!» شتاب زده می اندیشم « نباید این تجربه تکرار شود». آرام که می شوم می بینم از دست من خارج است...شاید، باید پیگیر تر می بودم. شاید، باید زودتر اقدام می کردم.
پدر هم با چشم های عسلی که زود قرمز می شوند از عزیز و نگار خوانی های رادیو می گوید.
برای مرگ این آدم ها که نمی توان متأسف بود . چون« زندگی» کرده اند. دلم بیشتر از این می گیرد که قصد مصاحبه با زنده اش را داشتم و حالا باید ازدرگذشتش بنویسم. این حس دیر شدن را اصلاً دوست ندارم. هیچ دوست ندارم. حتی دوست ندارم به تشییع جنازه اش بروم و برای یوسف که مصرانه می خواهد « کاری» کند عکس بگیرم. از اینکه مراسم با کلاس معماری اسلامی ام تداخل کرده در کنج قلبم خشنودم. و خشنود تر از اینکه محراب، مهربانانه قبول کرد جور من را بکشد.
دوست ندارم. این دیر شدن را دوست ندارم. وقتی اردشیری مرد به حد کافی از این دیر شدن سوخته ام. تمام مدت کنکور که پشت جزوه های فیزیک می نوشتم مرحوم اردشیری. تمام مدتی که دبیرهای مفت خورم جزوه اش را درس می دادند و ازش تعریف می کردند.
دوست ندارم تکرار این تجربه، این تجربه نحس را. لابد حالا همه جا پر می شود از میر ابوالقاسمی. از یادش . از نامش. حالا که خودش نیست. از این رسم مزخرف بیزارم. حتی از خودم هم بیزارم.
کاش می شد مرگ بماند فقط برای آن هایی که « وجود» زندگی کردن را ندارند! کاش دیر نمی شد. کاش دیگر دیر نشود.

8 comments:

tina

چطور مرگ رو قسمت میکنی؟ چطور میگی اونهایی که وجود زندگی کردن ندارن! چطور این آدمها رو تشخیص میدی؟ این جمله ت رو اصلا دوست نداشتم سارا..

kaveh

مرگ چه خواب سبکی بوده است - تا مژه بستیم قیامت رسید .

مطالبت یه کم یه بعدیه . احساس میکنم در مورد شهرت تعصب زیادی داری. ولی این فقط مختص تو نیست و همه همین حس و نسبت به ولایتشون دارن .

وقتی فقط در مورد یه مطلب خاص مینویسی امکان درج نظر و از خواننده سلب میکنی .

امیدوارم موفق باشی همیشه .
ایام بکام

سارا

آره. راست میگی. مرگ رو نمیشه قسمت کرد. و این حق رو هم ندارم...

Anonymous

چقدر با این جملت موافقم"کاش می شد مرگ بماند فقط برای آن هایی که « وجود» زندگی کردن را ندارند"
من که زیاد این آقا رو نمیشناختم.ولی وقتی با "استاد اردشیری" مقایسه میکنی حتما باید آدم بزرگی باشه.روحش شاد.راستی استاد اردشیری رو لینک نکردی سارا جان

ali yousefi

روحش شاد .

ali yousefi

dar www.gilanfans.blogfa.com link shodid . khoshhal mishavam be ma link dahid .
be omid movafaghiat o behrooziye shoma azizan

Anonymous

همشهری گلم سلام
از طریق وبلاگ تلایه که متعلق به یکی از دوستان نزدیک و در واقع فابریکمه یعنی محراب عزیز با شما آشنا شدم .بعد از مدتی پراکنده نویسی در چند جا دوباره تصمیم به نوشتن گرفتم.گاه نوشت های من در وبلاگ تازه تاسیس قلم آزاد منتظر شما و نظرات زیبای شما برای بهبود هرچه بیشتر مطالب است.منتظر حضور سبز شما همشهری ,و هم استانی عزیز اهل وب هستم.ارادتمندتون....محمود.ر نویسنده وبلاگ های قلم آزاد و الکامپ
http://ghalameazad.persianblog.com
http://elcomp.persianblog.com

دختر و پسر گیلانی

salam bar agha min
mamnoon ke be ma sar zadi va in weblog ro moarefi kardi
maham linke weblog shoma ro be linkhaye khodemoon ezafe mikonim
baese eftekhare mast