دو جشن یلدا با یک هفته تأخیر

جمعه هفته گذشته به مناسبت شب یلدا جشنی در موزه میراث روستایی گیلان برگزار شد که با هزار زور و زحمت توانستیم دعوتنامه ای جور کنیم و در جشن حاضر شویم. جالب این است که حتی 2 نفر جای خالی دعوتنامه مان را بدون استفاده گذاشتیم به این خیال که اینجا پر است از پژوهشگر. و شاید درست نباشد در این جمع تخصصی از خانواده و دوستانمان کسی را بیاوریم. حالا بگذریم از اینکه فامیل کارکنان موزه.....

در این جشن برخی از مراسم شب یلدای روستایی گیلان اجرا شد. از آن جمله است فال هندوانه، فال پوست هندوانه و فال کوزه (فال طبری). آقای بشرا، شاعر و پژوهشگر گیلانی درباره رسومات یلدا در روستاهای گیلان سخن گفتند که این بخش بسیار جالب بود. موسیقی گالشی با اجرای گروه دیلمان دادو نیز زینت بخش مراسم بود.

در مجموع کیفیت این برنامه نسبت به سایر برنامه های موزه اندکی افت داشت.سالن تلمبار گنجایش جمعیت را نداشت و برنامه ریزی کمی عجولانه بود.اما دیدن مراسم روستایی لطفی داشت که با وجود تمام کاستی ها جشن را دلپذیر می ساخت.

بروشور «مراسم شب یلدای روستایی گیلان» نیز بین برخی از حضار توزیع شد که اطلاعات جالبی را ارائه می کرد. این اطلاعات در طول مراسم توسط سخنرانان نیز ارائه گشت.

خبر دیگر از بچه های شبانه 85 دانشکده معماری

چنان جشن یلدایی گرفتند که دهانمان باز ماند! نمونه جالب یک کار گروهی. همه بچه های کلاس مشارکت داشتند. از موسیقی عمیق و فضا داری برای کلیپ ها استفاده کرده بودند که خیلی از سال بالایی هایشان به گوش ندادن آن افتخار می کنند!

در برنامه شان دید شهری، نگاه انتقادی و حتی گوشه چشمی به مسائل معماری و شهرسازی شهر و منطقه به چشم می خورد. شاید باید منتظر چند تا استعداد جالب از بچه های این ورودی باشیم که در چند سال آینده فضای دانشکده را بهتر کند. (همینطور که امسال این کار انجام شد)


در ضرورت منشور گیلانیان

در ضرورت منشور گیلانیان

در زمان نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری دربسیاری مناطق کشور اعلامیه های منتشر شد که خواستهای هر یک از استانها و مناطق را یادآور می شد. اگر چه برخی ا این اعلامیه ها با نام های غیر قابل قبولی مانند «حرکت ملی آذربایجان » منشر می شد و یا درخواستهای قومیت گرایان افراطی در آن لحاظ می شد اما در برآیند نهایی یک قدم رو به جلو بود مبنی بر اینکه دولت دموکراتیک و حقوق شهروندی آحاد ملت ایران تنها زمینه برای برقراری تساوی میان شهروندان ایرانی است که دارای« زبان و مذهب (قومیت) » متفاوتی هستند. اگر چه نتیجه به وفق مراد نبود و پس از دو سال امروز بسیاری از ایرانیان دلسوز از تبعیضات و تنش های قومی و مذهبی آزرده خاطر و نگران شده اند و خواستار تغییر این وضع تبعیض آمیز و تنش زا هستند.
اما گیلانیان چه می خواهند؟
پاسخ به این پرسش در عین دشواری آسان است .آسان از این جهت که خواستهای مردم گیلان جدا از دیگر مردم ایران نیست . مردم گیلان همان چیزی را می خواهند که یک کرد ، آذربایجانی ، ارمنی یا یک فارس زبان یا شیعه و سنی در خواست می کنند که بی شک تمام این نیاز ها در چهارچوب یک مردم سالاری و حقوق شهروندی برابرقابل دست یابی است . اما دشوار است از این جهت که هیچگاه گیلانیان در مورد نیازهای اساسی خود به توافق نظر نرسیده اند یا بهتر بگویم اصولا نمی دانند که چه می خواهند . آیا آموزش زبان گیلکی و یا تالشی در مدارس گیلان مورد توافق اکثر گیلانیان است ؟ آیا حفاطت از محیط زیست در حال تخریب گیلان واجب تر است یا ایجاد صنایع سنگین و آلاینده ؟ و آیا اینکه بخشش دریای کاسپین به طور اخص به مردم گیلان مربوط می شود ؟ و... به سوال های از این دست پاسخ یکسانی نمی توان داد و به واقع کمتر تلاشی برای طرح چنین سوالاتی شده تا جوابی معقول و منطقی برای آن یافت.
ما اکنون در گیلان چه به خیر چه به شر مشکل قومیت نداریم - البته اگر چند جوان ناآگاه بی جهت اسباب دردسر نشوند- به همین دلیل گیلان یکی از کاندیداها برای برگزاری انتخابات استانی برای مجلس بود ، فضای فرهنگی در گیلان برای بسیاری از فعالیت های فرهنگی و اجتماعی مناسب است بسیاری از این فعالیت ها در مناطق دیگر مساوی است با تکفیر و بی عفتی ، در گیلان بردباری مذهبی یک اصل است شیعه ، سنی ، ارمنی ، دراویش و ... با کمترین مشکل زندگی می کنند . همه و همه این شرایط به ما می گوید حداقل نخبگان گیلانی رخوت و سستی را کنار گذاشته و با گفتگو در باب یک منشور و اعلامیه برای گیلان و مردم گیلان در تمام حوزه های سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی ، اجتماعی و حتی ورزشی به یک توافق حداقلی دست پیدا کنند.این توافق برای مردمانی که عادت به کار گروهی ، انجمنی و حزبی ندارند سخت است اما غیر ممکن نیست و همتی می طلبد که بی شک در میان گیلانیان یافت می شود. امیدوارم به زودی چنین اتفاقی حاصل شود.

یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی

یادم آمد ، هان ،داشتم می گفتم آنشب نیز

سورت سرمای دی بیدادها می کرد .

و چه سرمایی! چه سرمایی!

باد برف و سوز وحشتناک *

سورت سرمای دی که آمده است و خیلی زودتر پیچیده میان کوچه های شهر، دست هایی که توی جیب ها آرام گرفته و سرهایی که خودشان را زیر یقه های ایستاده پالتوی نخ نما پنهان می کنند.

دست هایی که توی جیب ها می مانند ، برای اینکه چشم ها ببیند و با آن حساب و کتاب کنند دور از نگاه آشنا و غریبه ، گاه از سر نداری و این همه چیز های عجیب و باور نکردنی توی بازار رنگارنگ شهر ، گاه برای نقشه ای و تصمیمی و هدفی.

وقتی همیشه سرد باشد و زمستان و وقتی مردم عادت کرده باشند به این همه سردی ، مگر می توان این پالتوی کهنه را از آن ها گرفت که هم برایشان نقاب است و هم تن پوشی برای سرما.

شهر هم توی این بازی سرد کم نمی آورد ، آدم ها را می گرداند توی خیابان هایش و سر پناهی برای تنفس، برای یک نفس گرم ، تا این سرمای کهنه و نخ نما را از سینه ها بدزدد ، انگار نیست.

انگار سرما رفتنی نیست .

حرف های یکی از دوستان توی گوش هایم می پبچد . زمستان سردی بود انگار یک زمستان ممتد. زمستانی که حتی تابستان را هم فتح کرده بود ، مقابل کنسولگری پاکستان سرخوش و بیخال و جوانانه می گذشت ، اخوان را دید که آرام توی خیابان با شعر هایش می خرامد به او که رسید با طمانینه سلامی داد و اخوان بی هیچ مقدمه ای گقت: "زمستان بس ناجوانمردانه سرد است. بس نا جوانمردانه... " آن دوست جوان جا خورد ، دست هایش را توی جیب هایش فرو برد و به سرمای زمستان اندیشید و بعد ها این خاطره ای شد برای او ، برای خاموشی آن سرخوشی های جوانی و حس عمیق واقعیتی که جریان دارد.

از این همه سرمایی که قامتش را تکیه داده بر این روز ها ، خیابان ها را با دستانی پنهان از همه و بینی یخ زده و نفس های سرد زیر پا می گذارم و به امید گرمایی راه را می پویم .

چیزی توی ذهنم می دود ، مثل خاطره ای خوب ، مثل یک یادگاری از آغاز همه ی زمستان های سرد و همه روز های یخ زده که نفس نیز جرات حضور ندارد . خاطره ای که گرچه همیشه رنگی هم نبوده ، گاهی سختی توی آن موج می زد اما سر پناهی گرم بود برای آغاز زمستان.

می دوم و خودم را به سرپناهی گرم می رسانم ، به آرامش و خاطراتی که میان سفره ی رنگارنگ یلدا پنهان شده به دست های مهربان همیشه گرم حتی در سرمای زمستان . این جا سرزمین من است سرزمین مردمانی همیشه گرم در زمستان های سرد و سوزان. به یاد بزرگتر هایی می افتم که انگار خیلی زودتر سرمای استخوان سوز را درک می کردند و خانه هایشان محفلی گرم برای دست های یخ زده ما بود .

.

عطر سرد زمستان را حس کرد. خودش آمد . آن سرخوشی را خرامد به او که رسید با طمانینه سلامی داد و اخوان بی هیچ مقدمه ای گقت: زمستدششنه و نخ نما را از سینه ها بدزدد اما ا

لیک ، خوشبختانه آخر ، سرپناهی یافتم جایی

گرچه بیرون تیره بود و سرد

همچون ترس

قهوه خانه گرم و روشن بود

همچون شرم **

یلدا را با تفالی ، خاطره ای و سفره ای گرم تمام که می کنیم ، خداوندگار بر تاریکی غلبه می کند ، پاکی بر پلیدی ، نور بر ظلمت و سیاهی و شب ِ گرم را به صبح پیوند می زنیم ، با گپی و گفت گویی و سخنی.

گرد آمدیم:
شبچره ای بود و آتشی،
گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ...
وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ
در اوج سرگذشت
یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی
لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست
با خانه می شدیم که گرد سپیده دم
بر بام می نشست ***


* و ** مهدی اخوان ثالث

***سیاوش کسرایی