Showing posts with label نوشتار. Show all posts
Showing posts with label نوشتار. Show all posts

کافکا

اشاره: يادداشت زير، نوشته‌ی يکی از رفقای خوب‌ام، «آرمين ا.» است که قرار است هر از گاهی، يادداشتی بنويسد و با استفاده از نام کاربری من يا ديگر رفقای وی در گيلانيان در اين‌جا منتشر گردد.
متن زير عين متنی ست که آرمين به من داده و من به دليلی (که شايد تنها برای خودم مهم باشد) بی‌ويرايش در اين‌جا قرار می‌دهم‌اش و برای عنوان آن نيز، باز به همان دليل، تنها به نام فايلی که رفيق‌ام به دست‌ام رسانده بسنده می‌کنم: کافکا.

Ж

هنر و فلسفه علومی هستند كه موضوع تفكر خود را نظام‌های انساني قرار مي‌دهند. به عبارت ديگر هنر و فلسفه در نهايت به گونه‌اي شناخت از سيستم‌هاي انساني، يا خود انسان به عنوان سيستم مي‌رسند. از اين ديدگاه، هنر و فلسفه با معناهاي عمده در سيستم يا نسبت معنايي بين زيبايي، حقيقت و برساختن (خلاقيت: آفرينش و نوآوري و در نهايت بازآفريني) درگير اند.

ادبيات از اين وجه داراي خصلت ويژه‌اي است: علاوه بر انسان و تجربه‌هاي انساني، ادبيات به زبان نيز به عنوان موضوع مورد شناخت خود نزديك مي‌شود. زبان موجودي است كه در فرآيند عادي شدن معنا،در زندگي روزمره و وابسته به پول بيشترين آسيب را مي‌بيند. يك نواختي معناي كلمات و تبديل خصلت ارتباطي زبان به پيام‌رساني، در اثر مصرف شتاب‌زده‌ي آن از جمله آسيب‌هاي وارده به زبان است.در اين ميان زبان‌شناسي و فلسفه‌ي زبان به زنده نگاه‌داشتن ساختارهاي زبان كمك مي‌كنند اما ادبيات از آن رو كه با زندگي روزمره پيوند دارد (و اين زندگي روزمره انسان‌ها، حتا اصلي‌ترين موضوع شناخت‌اش است) نه‌تنها باعث رشد ساختارهاي زبان بلكه عامل رشد لايه‌هاي معنايي زبان نيز هست. از طرف ديگر زبان با گستردگي معنايي واژه‌هاي خود و برانگيخته كردن ادراك‌هاي گوناگون حسي خودآگاه يا ناخودآگاه به ادبيات ويژگي خاص تاويل‌پذيري بيشتر را مي‌بخشد. برخي از شاخه‌هاي هنر واجد جنبه‌هايي هستند كه مخاطب در ارتباط با آنها به لذت بي واسطه‌ايي مي‌رسد. مانند رنگ در نقاشي يا ريتم در موسيقي(شايد همين امر موجب پيدايش ريتم و وزن در شعر كلاسيك و در نمونه‌هاي اخير ايجاد شكل با كلمات براي رساندن معنا شده است.) اما در رابطه‌ي بين خواننده و متن در ادبيات تنها عنصر بي واسطه‌ي لذت، جدا شدن از محيط واقعي و براي چندي در دنياي متن يا تخيل خود غرقه‌بودن است. اما گذشته از اين لذت موجود در همه هنرها، لذت شناخت در ادبيات نيازمند گونه‌اي پايداري در برساختن دنياي واسطه‌اي ميان دنياي متن و دنياي خود است كه در بيشتر مواقع خواننده درگير اين برساختن نمي‌شود.
پيچيدگي‌هاي طرح داستاني در ادبيات نو شايد در درگير كردن مخاطب با متن و كشيدن خواننده به درون متن نيز(جدا از كاركرد درون متني) موثر باشند.(پايان قسمت اول: اين قسمت فكرهايي بود كه براي نوشتن بخش اصلي نياز داشتم. اگر براي شما هم نمي‌نوشتم رو دل ام مي‌ماند.)

ديدن:
شخصيت هاي مسخ و محاكمه (زامزا. و ك.) از خواب كه بر مي‌خيزند ناگهان با رويدادي مواجه مي‌شوند كه رويداد آغازي طرح كتاب است. ما همه هنگام برخواستن از خواب گنگ هستيم. به محض بيداري هنوز ميان دنياي بيرون و درون مانده‌ايم. در اين لحظات با مراجعه به مكانيزم حافظه سعي در شناسايي دنياي تازه داريم. بنابراين در اين لحظه با سه دنياي رويا-درون-بيرون هم‌زمان مواجه‌ايم.اگر شب در مكان تازه‌ايي خوابيده باشيم، صبح بيشتر طول مي‌كشد تا به دنياي بيروني برگرديم(قبول؟) چون حافظه به زمان بيشتري نياز دارد تا به مكاني كه به آن عادت نكرده آشنا شود. بنابراين در اين لحظات ابتدايي بيداري، بازگشت به خود براي شناخت محيط در اوج خود است.{در فيلم باشگاه مبارزه (Fight Club) شخصيت Jack در حين شرح از مسافرت‌هاي با هواپيما و درد بي‌خوابي خودش مي‌گويد: "آيا اگر زماني بخوابيم و در جايي ديگر(غير از مقصد) بيدار شويم، به عنوان انسان ديگري بيدار مي‌شويم؟ "}

از ك. در محاكمه و زامزا در مسخ انتظار داريم كه بر ضد رويداد عذاب آور بيروني (دستگيري / سوسك‌شدن) اعتراض كنند. اما اين گونه نمي‌شود. زامزا پس از كش و قوس‌هاي فراواني كه به بدن‌اش مي‌دهد به اين نتيجه مي‌رسد كه سوسك شده است،همين!
پس چرا هيچ واكنشي نشان نمي‌دهد؟ در اولين قدم واقعيت و رويا به هم مي‌آميزند و آنچه كه تسليم مي‌كند واقعيت بيروني است. قهرمان كتاب ما كارمند بوده است و اين اولين داده‌اي است كه راوي در اختيارمان مي‌گذارد.كافكا بخشي از دنياي خود اش را به زامزا داده است: كارمند بودن.

كافكا (در دوره‌اي كه به بي‌خوابي دچار بود) ساعت دو صبح بر مي‌خواست و چيز مي‌نوشت. اما زامزا برخلاف كافكا هيچ انگيزه‌اي از زنده بودن نداشت جز اين‌كه كاركند و براي خانواده و به خصوص خواهر اش پول در بياورد! و به اميد روزهاي خوش آينده كه دوره‌ي ازدواج و زندگي- آن طور كه خودش مي‌خواهد- اميدوار باشد. بنابراين او خودش را به واقعيت بيروني واگذار كرده‌است. اين يك اتفاق روزمره و آشنا براي ماست. حساب دودوتا چهارتا.(به نوعي ما هم حق شگفتي از سوسك شدن زامزا را نداريم!) به اين ترتيب او ارتباط‌اش را با خودش قطع كرده‌است. و وقتي سوسك مي‌شود.

وقتي از خواب بلند مي‌شود با واقعيت بيروني، سوسك شدن، مواجه مي‌شود هيچ واكنشي نشان نمي دهد چون براي شناخت دنياي بيروني به حافظه‌اش رجوع كرده است اما چيزي در آن نمي‌يابد چون ارتباطي با خودش نداشته است. چيزي از خودش نداشته است كه در مقابل دنياي بيروني عرضه كند..به اين ترتيب سعي مي‌كند برخيزد و خودش (واقعيت جديد اش) را به خانواده‌اش عرضه كند. اما واكنش خانواده‌اش قابل پيش‌بيني است. كسي سوسك را تحمل نخواهد كرد.از طرف ديگر او همان كسي است كه چرخ خانواده را مي‌چرخانده است.

زامزا در اتاقي كه در آن محبوس شده است به شناخت نيازها و رفتارهاي جديدش مشغول است، و در همين حين خانواده‌اش در پشت درهاي اتاق مشغول صحبت از او هستند و از آينده‌ي خود و او حرف مي‌زنند حرف‌هايي كه صورت نمي‌دانم چه مي‌شود را دارند اما ته‌مايه‌ي آنها همان يك نتيجه‌ي محتوم است. خانواده‌اش كه فكر مي‌كنند زندگي انساني دارند واقعيت بيروني را (نياز به پول و زندگي كردن در جامعه به صورت طبيعي) به واقعيت او ترجيح مي دهند(به قول شاملو "كه آنجا كسي تو را در انتظار نيست"{نقل‌قول‌ها: هنگامي در مورد نظر خود از واقعيتي بيروني صحبت مي‌كنيم، به نظر ام آوردن نقل قول از اين ور و آن ور مانند لگد كوبيدن به ماتحت يكي از دوستان نزديك‌تان است كه به شما خيلي حال مي‌دهد. احساس دوست‌تان هم به رابطه‌تان و شخصيت دوست‌تان بسته است كه تا چه حد پذيراي اين مطلب باشد! اما مطمئنم چيزي زيادي نصيب خواننده(بيننده!) نمي‌كند} ).

اما فرض كنيم زامزا سوسك نشده بود بلكه فقط در روزهاي آخر هفته به ناگهان از خواب بيدار مي‌شد و رابطه‌اش با خودش را(حافظه‌اش را) بيدار مي‌كرد و به اين فكر مي‌كرد كه تا چه حد به آرزو هايش پاي‌بند بوده است؟ تا چه حد در مسيري كه مي‌خواهد زندگي مي‌كند؟يا حداقل فكر مي‌كرد كه تا چه حد در فكر خودش است؟ او بازهم بايد به همين طريق روزگار مي‌گذراند: در اتاق در بسته و تا موقعي كه به نتيجه‌اي براي حفظ خودش و هم‌زمان پول درآوردن نرسيده است از پسمانده‌ي غذاي ديگران بخورد، اين سرنوشت تحميلي دنياي بيروني است.
راوي از اين جاي داستان تا به آخر با لحني بي‌طرفانه و آهنگي كند، روايت را با آهنگ زندگي آدمي متناسب مي‌كند كه در اين فكر است كه چه‌طور مي‌تواند انتظار اطرافيان‌اش را برآورده كند و خانواده‌اش را خوشحال، اما نه به قيمت نابودي خود‌"اش".

نوع روايت در همه‌ي آثار كافكا بار اصلي اثر را در برساختن دنياي مورد نظر نويسنده به دوش مي‌كشد. كافكا نويسنده‌اي است حساس به معناي واژه‌ها و به تمام معنا واژه‌گزيني مي‌كند. اما ويژگي غايي او مشاهده‌گري است؛ ديدن. ديدن زندگي روزمره. و دردي كه ازين زندگي مي‌كشيد را با لحن بي‌طرفانه‌اي(اما نه خنثا) روايت كرده‌است. براي نمونه از كتاب يادداشت‌ها مثالي ميزنم: پدر كافكا در دوره‌ي ورشكستگي به بيماري دچار شده است. كافكا پس توصيف ناله‌هاي پدر كه بيش از حد مي‌نمايد(فشار ورشكستگي يا عادت معمول لوس شدن پدري كه بچه‌هايش از آب و گل‌در آمده‌اند و حالا نوبت اوست كه خودش را براي آن‌ها لوس كند؟) در توصيف مادراش مي‌گويد: "مادرام در دلشوره‌ي خود تسكين تازه‌اي مي‌يابد"...

(چيزي كه در شرح اثر ديگران برانگيخته‌ام چيست؟ فكر مي‌كنم وقت‌اش است برويم به ماتحت خودمان بكوبيم.)
با تشكر از سالينجر!


آرمين ا.

من کم آوردم، بهم زنگ می زنی؟


باید خیلی خسته باشم. فکر می کنم الان موقع خستگی نیست. اون هم زمانی که هنوز اول راهم. حالا کو تا 27 بهمن که این دوران تموم بشه. اما استرس رهام نمی کنه. استرس افتادن درس ساختمون 2 . استرس هزار چیز دیگر. باید اعتراف کنم که زود از پا می افتم! فکر نکنم بقیه هم کلاسی هام اینجوری باشن.

میل ها رو که چک می کنم سوژه ای پیدا می شه برای زنگ زدن به ماکان. گپ و گفت با ماکان از خستگی کم نه، که خسته ترم هم می کنه. جالبه که همیشه از شور و شوقش به وجد میام! اما این بار این کله چنان قفل کرده که حتی ایده های همیشه جذاب اون هم کاری نمی کنه! حتی رمق ندارم درباره موضوع جدی ای که توی ذهنم بوده و هست باهاش صحبت کنم. ماکان رو با انگیزهایش بی خیال می شوم و بر می گردم سر بدبختیم. (ماکان این تیکه رو نخون!) 2 – 3 تا خط می کشم و دوباره اعصابم خط خطی می شه!

لیلا اس ام اس داده « انتخاب واحد کردی؟» و یاد انتخاب واحد مسخره ای افتادم که با هزار جور پشتک و وارو انجام شد!

چاره ای نیست. اس ام اس می دهم: من کم آوردم، بهم زنگ می زنی؟

10 دقیقه ای طول نمی کشد که صدای گرمی رو پشت تلفن می شنوم. شروع می کنم به ناله زدن!غر می زنم تا حسابی دلم خنک بشه! خنک که شد به خنده می افتم.بعد صحبت می رسد به هزار چیز دیگر! به اوضاع روزنامه ها در دوره فعلی، انگیزه های روانی سیگار کشیدن ، امتحان ارشد جامعه شناسی چند سال قبل، و سر آخر می پرسم، برای چی درس می خونی؟

درنگی می کند و با وقار همیشگی می گوید، برای چی درس می خونم، ..... اجازه می دی بعداً جواب بدم؟ و گفتگو تمام می شود. احساس من به این آدم احترام و علاقه ای است که با غمی عجیب آمیخته. گاهی فکر می کنم این آدم از کجا آمده؟ چرا اینقدر وسیع است. و با همه وسعتش زندگی چه عمدی دارد که اینقدر عذابش بدهد. نگفت چرا درس می خواند؟

سری به وب مازیار می زنم. از کامنت های پست عروسی با دلفین به خنده می افتم و تقریباً همه چیز فراموش می شود. می روم سر درسم! تنها یک سؤال باقی است، چرا درس می خوانم؟....

شصت ساله گی م.راما

« از شمار دو چشم، یک تن کم وز شمار خرد ، هزاران بیش »
به راستی که این بیت زیبا برازنده ی او شد ، که بر سنگ مزارش
در آرامگاه عمومی آقاسید محمّد یمنی نوشته آمد.
دور از ناباوری‌ها و و حزن و اندوه ِ همان سال‌ها در خاک آرمیده
و همچنان‌که خود می گفت:
می شوم زرد ، ولی هیچ نمی‌پوسم من -- چون که در خاک جهان، ریشه فراوان دارم

محمّد امینی، متخلّص به م.راما، در ۲۳ دی ماه ۱۳۲۶ در لاهیجان ، در یک خانواده ی
متوسّط شهری متولّد شد و تحصیلات ابتدایی و متوسّطه را در همین شهر به پایان رساند.
اولّین شعری که سرود، در حدود سال ۱۳۴۰ یا ۴۱ بود و در آن با بیانی زیبا
از وضعیّت زندگی طبقات محروم سخن گفته بود.
این شعر در در روزنامه ی پیام ملّی آن روزگار به چاپ رسید:
در هشتی برهنه ی خانه
گفتم به مادرم ؛
امروز ما ناهار چه داریم؟
خندید و گفت : عزایِ غذای شب!

بیشتر کوشش‌های وی در زمینه ی شعر و شاعری، درهمان دوران نوجوانی و جوانی
که یک دانش آموز دبیرستانی بود، صورت می گرفت و مدیر مدرسه اش - آقای کیافر -
که خود نیز نویسنده و ادیبی توانا بود، نطفه های استعداد درخشان را که در م.راما می دید،
می شناخت و همیشه او را می ستود.
وی پس از پایان تحصیلات متوسّطه، در کنکور سراسری شرکت کرد .
در رشته ی مهندسی آبیاری دانشگاه تبریز پذیرفته شد و در سال ۱۳۴۸ تحصیلات دانشگاهی را به پایان برد.
در همان سال‌ها در مجله ی خوشه و مجله ی فردوسی به‌صورت جسته گریخته
شعرهایش چاپ می شدند و بدین‌سان او توانست در بین شاعران و هنرمندان
و محفل های روشنفکری آن زمان، جای پایی برای خود باز کند .
در همان سال ها بود که به علّت مبارزات آزادیخواهانه ، در یک نیمه شب تابستان،
عده ای از مأموران سازمان اطّلاعات و امنیّت شاهنشاهی ، به خانه ی پدری‌اش
هجوم بردند و پس از جست‌جو در گوشه و کنار ، او را نیز با خود بردند.
وی هشت سال در زندان بسر برد و عمده شعرهای گیلکی مطرح خود را متأثّر از
شور انقلابی آن سال‌ها در زندان سرود.
در سال ۱۳۵۷ در اوج مبارزات مردم ، به همراه خیل عظیمی از آزادی‌خواهان و هم‌رزمان خود
از بند ستم رها شد و دوباره به آغوش گرم جامعه، بین هنردوستان و آزاداندیشان بازگشت.
پس از آزادی ، فرصت را غنیمت شمرد و در فضای گرم و صمیمی سال های ۵۷ تا ۶۰ ،
بسیاری از سروده هایش را در زمینه ی شعر های گیلکی و فارسی ،
به خواست و سلیقه ی خویش چاپ رساند از جمله ؛
مشت و درفش ، غزل‌های بند ، جمهوری دموکراتیک سازها ، شطرنج خونین ، اوجا ( گیلکی )
و چند ترجمه از قبیلِ سران و سلاطین ، شکست ناپذیر و ..
وی در دستور زبان و ادبیّات و بکار بردن صحیحِ واژه ها نهایت دقّت را داشت.
معتقد بود که کلمات باید در دست‌های آدم بگردد و چون موم به شکل دلخواه درآید
و در تقدّم و تأخر آنها نباید ظلم روا داشت.
از آنجایی‌که زبان و ادبیات را از کارآمدترین ابزار بیان مقاصد خود می دید ،
به شکل های گوناگون زبان و فراگیری آنها علاقه ی وافری نشان می داد.
وی به زبان انگلیسی تسلّط کامل داشت و به زبان فرانسه هم کاملاً آشنا بود.
پس از آزادی از زندان و پرداختن به امور مربوط به خود ، به یاری دوستان ،
و با توجّه به رشته ی تحصیلی‌اش ، توانست در تهران به کاری مشغول شود
و در همان سال ها نیز ازدواج کرد. حدود سه سال بعد از ازدواج طیّ مأموریّتی ،
در رابطه با پروژه ای در اطراف لاهیجان ، به همراه اکیپی از مهندسان شرکت ،
راهی گیلان می شوند.
در یکی از روزهای گرم تابستان، پیش از شروع کار در دفتر شرکت- در شهرستان کلاچای -
به علّت گرمای هوا و برای خنک شدن،یکی از دوستان تبریزی او خود را به آب زد .
لحظه ای نگذشت که دریا طوفانی شد و محمّد امینی،
برای نجات جان دوست ، خود را به آب انداخت.
غافل از اینکه دریا، آن دریای شعرهای یدالله رؤیایی نبود ، که گاهی
عاشق طوفان‌ها و موج‌هایش می شد و خود نیز برای نجات دوستش ،
اسیر این گرداب بی حاصل شد و هر لحظه از چشم منتظرانِ ساحل ، دورتر.
.... در بیستم مردادماه سال یکهزار و سیصدو شصت و چهار ، دریا ،
نسیمی جز ماتم غرق شدن شاعری جوان و تأثیرگذار نمی آورد و
جز تأسف ، چیزی از لاهیجان به گوش نمی رسید..!
یادش زنده و شصت سالگی‌اش بر شاعران و ادب دوستان و گیلک های آزاده ، مبارک.
و به قول خودش:
گرچه گوگرد غم از هرجهتی می ریزد -- همچنان سبزم و سر سبزی پنهان دارم.


../.: با سپاس فراوان از آقای احمد امینی برادر مرحوم م. راما.

تاملاتی درباب مرداب انزلی



1)مرداب انزلی در خطر است و قرار شده که جاده کنارگذر از وسط تالاب انزلی بگذرد .تا همین جا هم 1500 متر از پل «سوسرروگا» وارد تالاب شده و 300 هکتار ناقابل ! از مرداب خشک شده است و با ادامه طرح کنارگذر خدا می داند چه بلایی بر سر این تالاب می آید .
باور کنید فاجعه نزدیک است.
2)این روز ها هر جایی که فکرش را کیند مطلبی در باب نجات تالاب انزلی خوانده ام . روزنامه اعتماد ، روزنامه اعتماد ملی ، خبرگزاری جمهوری اسلامی ، ایسنا ، وبلاگ گیلانیان ، وبلاگ معصومه ابتکار و... نکته جالب آنکه گفته می شود که در جلسه کمسیون زیربنایی دولت حدود 70 درصد اعضاء با گزینه محیط زیست موافق و مخالفان اصلی فقط وزارت کشور و وزارت راه بوده اند ! اما همچنان تصمیم نهایی گرفته نشده است و همه چیز همچنان در حد و اندازه حرف است و حرف است و حرف و...
3)خاطرم هست که در حاشیه کنسرت « هم نوا با بم » استاد محمدرضا شجریان مجموعه مصاحبه ای تهیه شده بود و در میان مصاحبه شوندگان کسی از نابودی موسیقی ایرانی صحبت می کرد و می گفت : « همان طور که نمی توانیم کشوری را تصور کنیم که کوه و دشت و دریا نداشته باشد ، نمی توانیم کشوری را تصور کنیم که موسیقی نداشته باشد.»به نظر می رسد که این گفتار سویه معکوسی نیز دارد ...کشوری که مرداب انزلی ندارد ، خلیج فارس ندارد ، پارک جنگلی لویزان ، سرخه حصار ، خجیر ندارد چگونه می تواند موسیقی ، ادبیات ، سینما و... داشته باشد .
4)می خواهم مطلب را با یادی از والتر بنیامین به پایان برسانم :
بنیامین در خیابان یکطرفه سیزده نهاده در مخالفت با افاده فروشی ارائه داده که در اصل ستایش متن مستند است در برابر « آفرینش هنری» . او مفاهیمی چون شاهکارو کمال هنری و تجلی را به سود نوشتنی متناوبا تبدیل شونده به عمل ، به دور می افکند و از همان آغاز تکلیفش را با مفاهیم سنتی نوشتن ، مقاله نویسی پرمدعا ، چهارچوب محدود ادبی و منتقل کننده باورها و اعتقادهای انتزاعی و تلاش برای اقناع مخاطب روشن می کند و می گوید :
« قانع کردن ، تصاحب کردن است ، بدون آنکه لقاحی صورت پذیرد .»و :
« امروزه ساختار زندگی بیش از آنکه متاثر از باورها و اعتقاد ها باشد در ید قدرت رخداد هاست .رخدادهایی که هیچگاه اساس آن باور ها و اعتقاد ها قرا نگرفته اند . در این شرایط فعالیت ادبی ( در اینجا نگارش همین متن و خواندن آن –تاکید از من_) نمی تواند به یک چهارچوب ادبی محدود بماند. چنین چیزی تایید همان حرف های معروفی است که از بی ثمری ادبیات بر سر زبان هاست . امروزه کار ادبی به شرطی موثر است که عمل و نوشتن متناوبا به یکدیگر بدل شوند .»
اینها یعنی چه ؟ و چه ربطی به تالاب انزلی دارد ؟!
قرار نیست این نوشته ها و نمونه های آن مخاطب را اقناع کند ، قصد تصاحب مخاطب بدون آنکه لقاحی صورت گیرد در میان نیست زیرا این برداشتی کاملا مردسالارانه از ارتباط با مخاطب است . قصد قانع کردن ، قصد تصاحب کردن ، قصد تحت تاثیر باور ها و اعتقادات خود درآوردن در کار نیست . نیت من حضور همچون یک رخداد است. ارتباط پی در پی نوشتن و عمل و باید بگویم مساله ارتباط زندگی و نوشته مطرح است .که چه؟ثمره این تناوب نوشتن و عمل ، ارتباط مقاله و پراتیک و تبدیل شدن کلام ادبی به یک رخداد عملی و ارتباط زنده ، در اصل مانیفستی برای کار، اطلاعیه ای برای تصمیم گیری واقعی است که این روزها مرتب به تاخیر می افتد.

تولد يک نمايشنامه‌نويس

مقدمه ضروری: به راستی مرگ هر انسانی تلخ است و گفتن ندارد که که اگر آن انسان از نزدیکان باشد تلخ تر।در هنگام فقدان یکی از دوستان و نزدیکان بی اهمیت ترین چیز شغل آن انسان است، در واقع برای یک فرزند چه فرق دارد که مادرش در گذشته اش، کارمند باشد یا پرستار یا نمایشنامه نویس همین که دیگر مادرش نیست برای عزای او کافیست.



در یک قاعده کلی این میزان علایق و وابستگی انسان ها در رابطه بی واسطه با یک فرد است که باعث شدت و ضعف تاثر آن ها از درگذشت وی می شود (بگذریم از اینکه گاهی انسان از شنیدن مرگ کسانی که نمی شناسد _مثلا کشته شدگان یک زلزله_ هم غمگین می شود ولی باید گفت که این تاثر ناشی از تلخی مرگ مردمان است و اصلا اهمیتی ندارد که آن افراد چه کسانی بودند)

اما این قاعده کلی هم مثل تمام این قواعد، استثنایی دارد و آن مرگ یک هنرمند است (البته چهره های مشهور سیاسی ، اجتماعی ، ورزشی و … را هم می توان به این فهرست افزود که البته از زمینه بحث ما خارجند) ، در مرگ یک هنرمند علاوه بر نزدیکان و دوستان گروهی وسیعی از مخاطبین نیز وجود دارند که به شدت از مرگ هنرمند محبوبشان متاثر می گردند ، مخاطبینی که شاید حتی لحظه ای آن فرد ندیده و یا حتی چهره اش را نشناسند و تنها آثار او باشد که زمینه ذهنی آن هنرمند را در آنها ایجاد کرده باشد. تمام مقدمه بالا به این بهانه بود که از وجه دیگری به یکی از مهمترین اتفاقات چند روز گذشته هنر ایران بپردازیم:

درگذشت اکبر رادی.

اکبر رادی که به قول رضا براهنی یکی از سه ضلع مثلث نمایشنامه نویسی ایران بود(دو ضلع دیگربه تعبیر وی مرحوم غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی هستند ) با درگذشت خود بسیاری را غمگین کرد ، غمی دو سویه هم از مرگ خالق لبخند با شکوه آقای گیل و هم حسرت از زمانی که وی نا خواسته و به علت جبر زمانه برای آفرینش هنری از دست داد، اما تکلیف چیست تاثر ما چه چیزی به رادی اضافه میکند و چه چیزی از جبر زمانه کم.

این نکته بویژه برای مخاطبینی که فقط رادی نمایشنامه نویس را می شناختند جز غمگینی از اینکه دیگر او نیست که بنویسد(که چه بخواهیم چه نخواهیم روزی اتفاق می افتاد) چه می تواند باشد؟ این که رادی در زندگی شخصی چگونه آدمی بود و چگونه رفتار می کرد بواقع بی ارتباط است با نویسندگی وی و شاید تنها به درد صفحات زرد روزنا مه ها یا رادی شناسان(برای مطالعات تطبیقی بر اثار وی) بخورد.

اما تکلیف مخاطبین چیست؟ باید گفت اکبر رادی به عنوان یک انسان دیگر در میان ما نیست ولی رادی نمایشنامه نویس تازه متولد شده ، به واقع هر هنرمندی بعد از مرگ خود متولد می شود آن جاست که وی با اتمام ماموریت خود و در هنگامه ای که نمی تواند دیگر بر آثار خود بیفزاید مخاطب را با بسته ای از آثار خود روبرو می کند که تازه باید نقد بر آن را شروع کند. باید این بار شروع به بازخوانی رادی کرد ، دل وروده مطالبش را بیرون ریخت ، با فاصله گذاری به نقد رادیکالش پرداخت و از همه مهمتر از او آموخت و این گونه است که رادی نماشنامه نویس تازه در شروع تاثیر گذاری نقادانه قرار می گیرد.

در پایان و با تاثر در مقابل جمله اکبر رادی در گذشت باید گفت:

تولدت مبارک آقای نمایش نامه نویس.

در مدرسه را بستند ، خدایا مپسند

روزگاری به هر دری می زدیم تا از «مدرسه» دور بمانیم و فرار از «مدرسه» جزی لاینفک از عمل ما بود. مناجات کودکانه ما چیزی کمتر از خرابی «مدرسه» ، سیل و زلزله و امثال آن نبود . به هر امام زاده ای توسل می جستیم تا روزی جامه و ردای آن را بر تن نکینم . جالب آنکه این امر بر ما مشتبه شده بود که تنها حاصل رفتن به «مدرسه» ، بیماری و درد است و عذابی علیم !
روزگار گذشت و طنز قضیه اینجا بود که برای رفتن به «مدرسه» روزشماری می کردیم . ماه ها و ماهها منتظر می ماندیم تا سری به کلاس «سنت گرایان» و «سید حسین نصر» بزنیم تا از آسمان «جاودان خرد» به ستاره های «مشاء» ، «اشراق» و «صدرا» بنگریم و صد البته به آن خرده نیز بگیریم. از «کثرت گرای دینی جان هیک» بیاموزیم و ندای «صراط های مستقیم » سر دهیم . مولانا حکایت «عشق و دوستی» برایمان بگوید و ما زمزمه کنان «زهی عشق زهی عشق ... » بخوانیم .
«مدرسه» که آمد نه تنها دوری از «کیان» برایمان آسان شد بلکه دری از«مدرسه روشنفکری دینی» برای تمام دانش آموزان این مکتب سترگ فراهم آورد تا هم «مدرنیه» را درک کنند و «دینداری» را بیاموزند و هم «اخلاق پارسایان» را پی گیرند و«دکتر سروش» برایمان درس «قبض و بسط» و «تجربه نبوی» بگوید و ما هم از «رحمان» بخوانیم هم از «نیکفر» ، هم ...
دریغ که «مدرسه » ما را بستند !
سوال آمد که چرا ؟ جواب دادیم چون «تبلیغ الحاد» می کرد ! گفتند: که ، چطور؟ ، گفتیم : دکتر« محمد مجتهد شبستری» استاد بازنشسته شده دانشکده الهیات دانشگاه تهران که اگر به «فقه فسرده صفوی» تن داده بود اکنون با نام «حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ محمد مجتهد شبستری – دام البرکاته » شناخته می شد اما استاد سالی نمی گذرد که ردا از تن و دستار از سر بکنده است و اکنون خود را تنها «مفسر متن » می داند. «قرائت نیوی از جهان» او از نظر «قاریان رسمی دین» الحاد خوانده می شود و دانستن «قرآن» به سان «تجربه ای نبوی» عین کفر تصور می شود. حکایت زیاد است و زمان کوتاه و مکان نا بجا
اما با تمام این اوصاف در باب قرائت نو از دین همچنان باز است.
پ.ن - این نخستین نوشته ام در گیلانیان است از اینکه اکنون جزئی از گیلانیان هستم خوشحالم و سپاسگذار و همچنین اینکه هنوز قوانین این تارنگار جمعی را آن طور که باید نمی دانم پس اگر خطای بود ببخشید و تذکر دهید .سپاسگذارم

به، برای و درباره‌ی زيته

نشريه‌ی دانشجويی زيته، نشريه‌ای ست فرهنگی و اجتماعی که به فرهنگ و هويت قوم گيلک می‌پردازد. خاستگاه مکانی اين نشريه دانشگاه گيلان و خاستگاه فکری آن جمعی از دانشجويان علاقه‌مند اين دانشگاه است. اين نشريه از دل نشريه‌ای ديگر با عنوان نيناکی بيرون آمده که تنها تفاوت‌شان در نام اين دو بوده و حتا تا مدتی در زيته از همان لوگوی نيناکی استفاده می‌شده است.

از خرداد سال 1383 خورشيدی (شروع به کار نيناکی) تا ارديبهشت 1386 (شماره‌ی هفتم زيته)، شاهد حرکتی مشخص و هدف‌دار بوديم که در مرحله‌ای در قالب نيناکی و سپس بنا به مشکلاتی با هجرت دسته‌جمعی اعضای آن به زيته، صورت گرفت و به اين صورت، اين تنها ارگان دانشجويی که به هويت و فرهنگ گيلکان می‌پردازد تا سه نسل (بنيان‌گزاران آن که ورودی‌های 81 بودند، بسط‌دهنده‌گان آن که علاوه بر بخشی از اعضای قديمی، ورودی‌های 83 را هم در بر می‌گرفت و نسل فعلی) به طور ممتد به کار خود ادامه داد و از اين بابت، در ميان نشريه‌های دانشجويی اين افتخار را دارد که هم از سويی تا کنون حيات خويش را حفظ کرده و از طرفی سه نسل مختلف به صورت پيوسته و تقريبا در کنار هم به تداوم راهش ياری رسانده‌اند.




اين‌ها همه برای به دست دادن تصويری روشن از وضعيت اين «نشريه‌ی دانشجويی مهم» بود که خواننده‌گان بسياری در بيرون از دانشگاه نيز داشته و دارد.

اما هدف اصلی اين يادداشت بررسی وضعيت فعلی اين نشريه است که به باور بنده از آن می‌توان به عنوان «رخوت» و «کندی» و در برخی عرصه‌ها «انحراف از اهداف اصلی» نام برد.

از آن‌جايی که بنده امکان صحبت رودررو با همه‌ی رفقای فعال در زيته را ندارم و می‌دانم که همه‌ی اين دوستان از خواننده‌گان گيلانيان هستند و از طرفی به مخاطبان زيته نيز حق می‌دهم که از سرنوشت و وضعيت نشريه‌ی محبوب‌شان باخبر باشند و از سويی به عنوان يکی از اعضای نسل اول اين نشريه، مناسب ديدم که اين يادداشت را نوشته و در گيلانيان منتشر کنم. باشد که پيشنهادهای عنوان شده‌‌ام به بحث‌های درونی زيته راه يابد.

نقطه‌ی قوت زيته زمانی مشخص می‌شود که آن را در مقابل کانون دانشجويی گيلان‌شناسی دانشگاه گيلان قرار دهيم و به مقايسه‌ی عملکرد اين دو بپردازيم. زيته، با وجود عدم وابسته‌گی فکری و مالی به جايی، تنها به دليل علاقه و ايمان اعضايش توانسته با چنگ و دندان بر مشکلات گونه‌گون فايق آيد و نام خود را در ذهن بيشتر دانشجويان پی‌گير حک کند. و اين کم موفقيتی نيست. از سوی ديگر می‌توانيم نيم‌نگاهی به کارنامه‌ی کانون گيلان‌شناسی با پشتوانه‌ی فکری، مالی و اداری‌اش نيز داشته باشيم.

اما چندی ست که کمتر از زيته در فضای دانشگاه خبری می‌شنويم. پيش‌تر بر شماره‌های اخير زيته نقدهايی (اين و اين) نوشته بودم که با برخوردهای مختلف دوستان مواجه شد. هنوز هم بر اين باورم که زيته از ضعف مديريت و ضعف ساختار سردبيری رنج می‌برد. و اين ضعف در هر شماره خود را بيش‌تر می‌نماياند.

از روز نخست دريافت مجوز زيته، ما با مشکل مديرمسئولی مواجه بوديم که اين اواخر مشکل سردبيری نيز بر آن افزوده شده است. دورادور باخبرم که حتا ايده‌ی شورای سردبيری نيز کاری را پيش نبرده که البته دليل آن را عدم تعريفی روشن از وظايف سردبير و شورای سردبيری در زيته می‌دانم.

مدتی ست که مدت مجوز زيته به پايان رسيده و تا آن‌جا که خبر دارم و البته فاصله‌ی بسيار زياد از آخرين شماره‌ی آن نيز نشان می‌دهد، وضعيت شواری سردبيری آن نيز چندان مناسب به نظر نمی‌رسد.

با توجه به همين وضعيت و با استفاده از تجربه‌های هرچند اندکم چند پيشنهاد به دوستان دارم:

1) برای تمديد مجوز و تعيين مديرمسئول از همين حالا تلاش شود تا با توجه به کش و قوس‌های اداری، تا اوايل بهمن ماه (نزديک به پايان امتحانات) زيته مجوز و مديرمسئول مشخص داشته باشد.

2) سنت عجيب و غريب در زيته تاکنون اين بوده که خيلی بيش‌تر از انتخاب سردبير، بر سر انتخاب مديرمسئول بحث می‌شده و جالب اين‌که انتخاب سردبير خيلی سريع‌تر و راحت‌تر صورت می‌گرفته که به نظر بنده انتخاب کسی به نام مديرمسئول که بيشتر حاوی جنبه‌های بوروکراتيک قضيه است خيلی پيش‌وپا افتاده‌تر از اين حرف‌هاست. و برعکس برگزيدن سردبير يا ترکيب شورای سردبيری خيلی مهم است. پيشنهاد می‌شود که برای انتخاب شخصی به عنوان مدير مسئول تساهل و تسامح بيشتری به خرج داده شود و برای چينش شورای سردبيری يا انتخاب سردبير دقت بيشتری شود.

3) از نظر بنده، بهترين روش اداره‌ی زيته استفاده از شورای سردبيری است. البته شورای سردبيری با تعريف و مرزهای روشن و دقيق:

تعداد افراد اين شورا و نام‌های‌شان بايد مشخص باشد.

نحوه‌ی تصويب مصوبه‌های اين شورا بايد مشخص و مکتوب باشد.

ميزان اختيارات اين شورا در انتخاب، ويرايش و تغيير مطالب وارده و مطالب نويسنده‌گان شورا و نيز در صفحه‌آرايی نهايی مکتوب و مشخص باشد.

شرط رسميت جلسه‌های شورای سردبيری مشخص باشد.

در هر جلسه‌ی شورا، شخصی به عنوان دبير انتخاب شود که تنها وظيفه‌ی مديريت و حفظ جلسه را داشته باشد.

وظايف به جای آن‌که محول شود، بيان شود تا برای انجام آن داوطلب پيدا شود.

4) بهتر است کارهای اجرايی مثل تحويل پرينت نهايی و تحويل آن به چاپ‌خانه و تهيه‌ی مجوز چاپ و تا زدن و فروش و... با نظارت مستقيم مديرمسئول اما با همکاری برنامه‌ريزی شده‌ی اعضا صورت گيرد.

5) رسالت زيته به عنوان رسانه‌ای ميانجی ميان قشر روشنفکری فعال در احيای فرهنگ و هويت گيلک و مخاطب (دانشجويان)، می‌تواند در چهار محور زير صورت گيرد:

الف- توليد محتوا به زبان گيلکی. (نقد، شعر، داستان، مقاله، خبر و...) در راستای مکتوب نمودن زبان به عنوان ابزاری مدرن.

ب- خبررسانی، در راستای خودآگاهی بومی.

پ- معرفی و تدوين و مکتوب نمودن ارکان اساسی هويتی گيلکان (هم‌چون زبان، لباس، جشن‌ها و سالشماری و...) با استفاده از نتيجه‌ی تلاش‌های چهل و اندی سال اخير در حوزه‌ی گيلان‌شناسی.

ت- کار فکری-فلسفی در راستای انباشت انديشه و فکر و رفع ابهام‌های موجود بر سر راه هويت‌خواهی و هويت‌يابی.

در پايان، اميدوارم رفقای زيته مرا به خاطر جسارتم ببخشند و روی پيشنهادهای من هم کمی فکر کنند. به مخاطبان زيته نيز مژده می‌دهم که آن‌قدر علاقه و ايمان در اعضای زيته سراغ دارم که به شما قول ظهور دوباره و بهتر از هميشه‌ی زيته را بدهم.

سکاندار

فریاد کشیدم: «مگر من اینجا سکاندار نیستم؟»
مردی بلند بالا و تیره پرسید: «تو؟» و دست بر چشمهایش کشید انگار که رؤیائی را از خود براند.
در شب تاریک سر سکان ایستاده بودم، فانوسی کم‌سو بالای سرم می‌سوخت، و حالا این مرد آمده بود و کوشیده بود مرا کنار بزند. و چون مقاومت می‌کردم پایش را بر سینه‌ام گذاشت و آهسته لهم کرد در حالی که من هنوز به توپی سکان چسبیده بودم و زمین‌افتان از جا کندمش. اما مرد به چنگش گرفت، سر جایش گذاشت، و مرا کنار زد. اما من بزودی خودم را جمع و جور کردم، به طرف روزنۀ عرشه که به سفره‌خانه راه می‌نمود دویدم و فریاد زدم:
«ملوانان! رفقا! زود بیائید! بیگانه‌ای مرا از سکان کنار زده است!»
آنان آهسته از نردبان عرشه بالا آمدند، خسته، لنگرزنان، هیکل‌های نیرومند.
پرسیدم: «آیا من سکاندارم؟»
سر به تصدیق تکان دادند، اما چشمشان فقط به بیگانه بود، نیمدایره‌وار دورش ایستادند، و هنگامی که او به صدائی آمرانه گفت که: «کاری به کارم نداشته باشید!» آنها گرد هم آمدند، سری برایم تکان دادند، و دوباره از پلکان پائین رفتند. اینها چه جور مردمانی اند؟ آیا هیچ می‌اندیشند یا جز این نمی‌کنند که روی کرۀ زمین بیهوده لِخ لِخ راه می‌روند.
داستان کوتاهی بود از کتاب فرانتس کافکا: مجموعۀ داستانها، انتشارات نیلوفر
از آقا امین هم عذرخواهی می‌کنم، بخاطر اینکه منتظر نماندم draft اش را ارسال کند (با این بهانه که من خیلی فرصت نمی‌کنم آنلاین شوم).

غروب چهارشنبه

غروب خوبی می شود چهارشنبه ، اگر با کوله و ماکت و پوستی و پلک های سنگین و ذهنی که دیگر جایی برای فکر کردن ندارد، دست دوستت را بگیری ( او هم دست تو را بگیرد) و بروید به گالری پویا ، همان گوشه دنج سیاوش خان یحیی زاده ، به این بهانه که می خواهیم عکس ببینیم. حالا قبلش هم این استاد آرمانگرای طرح 3 که به کم تر از جنگ و انقلاب و خاطرات دانشجویی اش راضی نمی شود زل زده به چشم هایت و گفته : می گم احساساتی هستی.

و من هم در دلم گفتم : تا صبح بگو!

بعد در ماشین هی در ذهنت رژه برود :

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود

چون تو بر کس ننگری کس با تو همدم کی شود

یحیی زاده به شاگردهایش برسد و تو و دوستت یک جایی در همان گالری کز کنید و یک ساعت برای خودتان گپ بزنید. انگار می خواهی ذهنت را خالی کنی تا برسی به بی وزنی ، سبکی ، (سبکی تحمل ناپذیر هستی ؟) و در تمام این مدت یک بچه با چشمهای بهت زده و نادان نگاهت کند. عکس ها هم نگاه می کنند. و نفس نداشته باشی. خسته باشی. توی این آتلیه گرم. با آن موسیقی آرام. کاش می شد همین جا خوابید.

نفس ندارم. خسته ام. عین همین 2- 3 شب پیش شدم که یکهو توی 3 تا اس ام اس کوفتی منفجر شدم و بعدش دیگر حتی رمق نداشتم موبایل بی صاحاب شده را خاموش کنم و بندازم یک گوشه.

آخ! می میرم برای لحظه های بی رمقی بعد از انفجار! همان لحظه های کرختی و بی نفسی که نمی توانی حتی دستت را دراز کنی و گوشی را بگذاری روی میز.

دلم می خواست یک مدت مال خودم بودم.می رفتم لب جویی ، دل صحرایی از این خلوت های عارفانه داشتم با خودم . بلکه آدم می شدم و بر می گشتم سر خونه زندگی نداشته ام!

می گوید : ترس ، عدم امنیت

نمی دانم تا کجا باید با این ترس و عدم امنیت همراه بود.

دفترهایم را باز می کنم.می گردم دنبال نقاشی. دنبال طرح. دنبال تو. دنبال شعر، دنبال شاعر.

« پنجره ها شاعرند،

اگر به تو فکر کرده باشند»

پی نوشت:

1-کامبیز قلی نیا را دریابید. عکس هایش زیبایند. زیباتر از آن ، گالری دنج یحیی زاده.

2-دوربین همراهمان نبود. چه خوب شد. با چشم هایمان دیدیم.

3- چقدر دلم برای اینجور نوشتن تنگ بود.

4- بچه های کلاس تینا اینا! شما رو به امام هشتم ما رو هم ببرید یزد! قول می دیم خوب باشیم.

5- دانلود منتخبی از آثار پرایزنر

6- موسیقی فیلم سفید

باند و ظهور خرده فاشیسم فرهنگی

باند و ظهور خرده فاشیسم فرهنگی
هر چند نسبت شکل گیری باند هایی که از هویت مدنی قانون مند می گریزند و شکل گیری قدرت فاشیستی که فراتر از نهاد های قانونی گسترش می یابد در وهله نخست و در حوزه عمومی زندگی اجتماعی قابل ردیابی است و همچون وقیح ترین و هرزه ترین شکل « احیای » نومیدانه قدرت سیاسی و به مثابه فعال شدن خشونت بار شکلی از قدرت سیاسی عمل می کند که به قول بودریار از بنیادهای عقلانی خویش نوامید شده است و به عنوان فعال شدن خشونت بار امر اجتماعی در جامعه ای که از بنیاد های عقلانی خود دست شسته، محسوب میگردد ، با این همه در حوزه فرهنگ هم رابطه باند و خرده فاشیسم فرهنگی جداگانه قابلیت بررسی دارد.
مهم تر از بررسی انتزاعی و کلی، برخورد مشخص با پدیده باند ها در قلمرو زندگی جامعه ای مشخص است که در آن زندگی می کنیم و بدیهی است در این جا هم آن چه مورد توجه این نوشته می باشد نسبت باند و خرده فاشیسم در حوزه تفکر و عمل فرهنگی ماست و نه بحث عمومی آن . زیرا پدیده باندهای فرهنگی از دوران رضاشاه تا امروز در شکل راست و چپ افراطی ، هر دو ، بر سرنوشت فرهنگ و کنش هنری در جامعه ما تاثیر داشته و پس از انقلاب با پویایی فراوانی که ایران یافته است، این پدیده بیش از هر زمان نقش منفی اش را علیه آزادی مکالمه های فرهنگی ایفا نموده است.
کالبد شکافی باند
باند چیست؟ با محفل ، فراکسیون ، دسته، گروه، فرقه،سازمان ، حزب چه تفاوتی دارد؟

ترس دروازه بان از ضربه پنالتی

برای اهل بخیه چندان هم غریب نیست اگر با بازکردن وبلاگی بروز شده قطعه شعری ازشاعری ،نثری موزون یا در بهترین حالت شعری خود ساخته از صاحب آن فضای مجازی را مشاهده کنند.
اما گاه این مشاهده به امری همیشگی تبدیل و تمامی فضای رایگان مجازی تصاحب شده توسط شخص، به جمال بی مثال! شعر و قطعاتی عاشقانه روشن می گردد.
نکته در این میان بدور از داوری در مورد محتوا و فن شاعری(که در صلاحیت نویسنده این سطور نیست) این است که براستی این همه استفاده از شهر و شاعری (که بسیاری از آنها بصورت کتاب در بازار موجودند)
جدا از بیان حس و حال لحظه ای صاحب وبلاگ، چه می تواند باشد غیر فرار از مواجهه بی واسطه با مسایل و پناه بردن به شعر و استعاره برای گریختن از در کلام منثور آوردن و دلیل برهان و منطق ساختن.
بماند که اکثر این اشعار در رسای فراق یار تحریر می شوند که خود شاید توهمی بیش نباشد.
این نوشته در پی زیر سوال بردن موهبت انعکاس احساسات لحظه ای و گاه با دوام در پهنه بی پایان دنیای مجازی نیست، زیرا در پی این زیر سوال بردن به ضد خود تبدیل و جمع اضداد نا ممکن.
اما شاید در پی آن باشد که نجوا کند، دوستان!، فضای وبلاگ ها از شاعرانگی اشباع شده، اگر به هنجار است که فبها و اگر نا به هنجار...!؟
ابیات پایانی گویا هم مناسبتی با این شاعرانگی دارد و هم نیم نگاهی به خطوط بالایش:
پارگی را به صراحت نتوان فاش نمود
به کنایت سخن از رفو باید کرد
*عنوان نوشتار فیلم است از ویم وندرس آلمانی.

این معنی من است

من

- که همان خود است -

تقریبا 50 سال پیش از سال 1300 هجری قمری

که حدوداً می شود نیمه ی اول قرن 19 میلادی

به همراه پدربزرگ پدربزرگم _ که برای تحصیل آمده بود _

به لاهیجان آمدم..

پیش از آنکه کاشف السلطنه ای بیاید و اینجا را تبدیل به شهر چای کند
تا قسمت اصلی بازار شهر در محله ی میدان تبدیل به خیابان کاشف شرقی شود

پیش از آنکه کوره های آجرپزی محله ی خمیرکلایه ویران شوند
پیش از آنکه حتّی مسجد اکبریه را بسازند و نیمه رها کنند..
///
پیش از آنکه سرتیپ صفاری نماینده ی مجلسی باشد.
پیش از آنکه ابوالحسن کریمی دردی را فریاد بزند

پیش از آنکه م. راما بگوید :
امه لاجؤن یته مئن پوشتأ مؤنه

و من سی و پنج سال بعد بگویم :
عزیزم! امه لاجؤن ایته مئن پوشتأ مؤنس..
///////////////////////////////////////////

از آن زمان تا حال در اینجا زندگی کرده ام

و هرگز از شناختن زادبومش خسته نخواهم شد

برمن هر صفت و سخن پسندیده و نا پسندی هم اگر روا دارند ..

و همین..!

--------------------------------------------------------------------
تولّدت مبارک رفیق!

مو اله تمرین کأدرم ..

اعترافات یک ذهن خطرناک

1।گویا بر روی جلد یکی ازکتاب های داستایوفسکی نوشته شده است:به دلیل اینکه بی پول بودم این کتاب را نوشتم,لطفا بخرید.داستایوفسکی صادقانه اعتراف کرده است.من هم اعتراف می کنم این مطلب فقط نوشته شده تا تسکینی باشد بر الام نویسنده اش ,البته پنهان نمی کنم نداشتن امکان کامنت نویسی هم مزید علت شد.
2।چندی بود می خواستم مطلبی در نکوهش حجم بالا ,وحشتناک و دیوانه وار اشعار و تک نوشته های عاشقانه و رمانتیک در وبلاگ ها بنویسم اما پس از خواندن مصاحبه ی(اول و دوم) یدالله رویای (از بنیانگذاران کانون نویسندگان) خوشحال شدم که چیزی ننوشته ام و شادان از اینکه وبلاگ و محیط وب وجود دارند.(بعد از خواندن مصاحبه دلیل این شادی چنان واضح می شود که احتیاج به تو ضیح بیشتر ندارد)
3।برای مازیار(شاید برای تایید نظرش و تنها شاید):تئودور آدورنو سخنرانی خود در هشتم می سال 1931 به مناسبت آغاز تدریسش در دانشگاه فرانکفورت را چنین شروع می کند:هر ان کسی که امروزه فلسفه را به مثابه ی یک حرفه بر میگزیند باید نخست آن توهمی را طرد کند که تلاش های فلسفی قبلی کار را با آن آغاز کردند ,یعنی این توهم که قدرت تفکر برای فراچنگ آوردن تمامیت امر واقع کافیست.هیچ عقل توجیه گری نمی تواند خود را در متن واقعیتی باز یابد که نظم و شکل آن هر گونه دعوی به عقل را سر کوب می کند , عقل تنها به شیوه ای جدلی خود را در مقام واقعیت تام به فرد عالم عرضه مکن ,و فقط در قالب رد پاها و ویرانه هاست که عقل می تواند مهیای این امید باشد که سرانجام روزی با واقعیت درست رودررو خواهد شد.
4.و در پایان یک پیشنهاد برای آخر هفته :حتما فیلم 120 روز سالو پیر پائولو پازولینی را بخرید و ببینید آینه تمام نمای فاشیزم و ناهنجاری سادو _مازوخیستی جنسی است।।
عنوان مطلب بر گرفته از فیلمی از جورج کلونی(بازیگر و کارگردان امریکایی) است

10 نکته در رشت....

وو لیان گیونک ( رئیس کمیته علمی بیستمین کنگره بین المللی معماران) در منشور پکن که به اتفاق آرا تصویب شد می گوید:

« همه را به تلفیق معماری ساختمان ها، معماری محیطی و شهرسازی حول محور طراحی شهری فرا می خوانیم. یکی از هدف های اصلی باید بومی کردن معماری مدرن و مدرن کردن معماری بومی باشد و اینکه مفهوم تعلق مکانی دوباره زنده شود. معماران و شهرسازان باید زندگی خود را وقف دستیابی به محیط انسانی و با کیفیت کنند و قابلیتها و ابتکارات خود را در این راه به کار بندند. مسئولیت آنها ساختن محیطی بهتر به کمک منابع طبیعی محدود سیاره ماست.»


مدتی پیش مقاله ای خواندم تحت عنوان 10 نکته در روش شناسی شهری. این مقاله ترجمه ای بود از متن سخنرانی اورال بوئیگاس (یکی از معماران mbm) که نقش کلیدی در احیای شهر بارسلون داشت. این سخنرانی در واقع در حکم بیانیه ای برای شهرسازی است.

بگذارید این 10 نکته را به اختصار شرح دهم و آنها را در شهر رشت نشان گذاری کنم. فکر می کنم هر کدام از ما به عنوان یک "شهروند" معمولی بتوانیم وضعیت شهر خودمان را اندکی بسنجیم. بدیهی است عمیق شدن در هر یک از نکات خود فرصتی جداگانه می طلبد و می توان در 10 یادداشت جداگانه موارد زیر را بررسی کرد.

1- شهر پدیده ای سیاسی است:

شهر پدیده ای سیاسی و انباشته از ایدئولوژی و عمل سیاسی است. رشت نیز مانند بسیاری شهرهای دیگر ایران در دوره رضاخان ساختار و شهرسازی جدیدی را تجربه کرد که همسو با سیاست ملت سازی رضا خانی بود. بدیهی است که بر روی عناصر خاصی در شهر تأکید شد و میدان ها و مکان های شهری مختلفی ایجاد یا تقویت شد.این برنامه به همسان سازی شهر های مختلف می پرداخت و میادینی مشابه با نام ها و شکل مشابه ایجاد می شد. (مثال واضح سبزه میدان در شهرهای مختلف)

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی عناصر مورد نظر تغییر کرد. از آن جمله اند نام میدان ها و مدارس و تغییر کاربری مکان ها و .... . دیدگاه این دوره دیدگاه هویت دینی بوده و به طبع آن ترجیح می دهد با این شیوه به نماد گذاری و سایر موارد شهرسازی و معماری بپردازد. حال مدرنیته تکمیل نشده و تقلیدی رضا خانی را در نظر می گیریم که رها شد و نگاه سنتی و دین باور جایگزین آن شد. در عین حال نیاز به زندگی مدرن را می بینیم که نا خود آگاه در جامعه به پیش می رود و در شهر هم نمایان است. نیاز روز افزون ما به مکان های عمومی مانند کافی شاپ ها، ادارات، ورزشگاه ها، کافی نت ها و .... را نیز در نظر بگیریم. و برنامه ریزی برای هر کدام از این ها به شدت به موارد فوق وابسته است.

2-شهر عرصه مشارکت پذیری:

این آرا و افکار سیاسی بر یک حکم اساسی استوار است.شهر عرصه فیزیکی برای توسعه مدرن یک اجتماع منسجم است. شهر مکان فرد نیست بلکه مکان افرادی است که با هم جامعه را می سازند. شهر وسیله بی بدیل تبادل اطلاعات است.

( بوئیگاس در اینجا به رد نظریه ای پرداخته که معتقد است شبکه ای از ارتباطات راه دور جایگزین شهرنشینی خواهد شد و نهایتاً "شهر بدون مکان" به وجود خواهد آمد.)

اما به نظر من این موضوع هنوز دغدغه امروز جامعه ما نیست. ما هنوز در مرحله ای عقب تر هستیم . ما در کودکی سیر می کنیم. مرحله ای که هنوز آداب شهروندی را خوب یاد نگرفته و رعایت نمی کنیم. در حال استفاده از ماشین های مدل بالا هستیم و هنوز به صورت درونی تفهیم نشده ایم که چرا قوانین رانندگی لازم الاجراست.شاید این جمله را در دوره اصلاحات زیاد شنیدیم که مردم ما تنها پای صندوق های رأی شهر وند هستند. بنابراین بی انگیزگی شهروندان در فضای امروزین شهر ما کاملاً متجلی است. این شهروندان در لباس معلم و پلیس و کارمند و .... هم در شهر سهم بزرگ خود را ایفا می کنند. به واقع چه در کسوت اجتماعی و چه به عنوان یک شهروند عادی رفتار ما در شهر آینه وار تجلی می یابد. (برای پیگیری بیشتر این موضوع در استان مراجعه کنید به کتاب گیلان، استان آخر )

3- فرصتها و برخوردها، ابزار اطلاعات:

حضور غنابخش برخوردها و فرصت ها در شهر آن را به وسیله بی بدیل تبادل اطلاعات تبدیل می کند. تنها با کنار هم قرار گرفتن ویژگیهای بالقوه متضاد و متفاوت و به وجود آمدن فرصتهای غیر قابل پیش بینی است که تمدن به پیش می رود و از ساختار قبیله ای به انسجام متمدن کننده شهر می رسد.

به نظر من همزیستی و رقابت بین احزاب نمونه جالبی از این مثال است. اما جامعه ما چقدر و چگونه از این امکان استقبال می کند؟ پیشتر در شماره 7 نشریه زیته به این موضوع اشاره ای شده بود. اما نگاههای موجود در جمع های فکری و فنی و فرهنگی شهر ما نیز نوع برخورد را با این "فرصت ها" نشان می دهد. در شهر ما "فرصت" ها بسیار محدود و نا عادلانه جلوه گر می شوند. و "برخورد ها" هم بسیاری مواقع به کینه های عمیقی بین شهروندان و نهاد ها منجر می گردد که حاجتی به بیان آن نیست.صرف نظر از اینکه این موضوع چقدر محدود به شهر و استان ما می شود اما تأثیر منفی آن را به عینه دیده ایم. باند های اقتصادی و دسته های قدرتمند کوچک نمونه های جالبی هستند که در این میان ایجاد می شوند و از شرایط موجود سوءاستفاده می کنند.

4- شهر فضای عمومی است:

اگر قبول کنیم که شهر عرصه فیزیکی توسعه مشارکت پذیری به شیوه مدرن است باید بپذیریم که شهر محل تلاقی فضاهای عمومی است. فضای عمومی شهر است. برای اینکه فضای شهری بتواند نقش خود را ایفا کند باید دو مسئله حل شود: هویت و وضوح

5- هویت

هویت فضای عمومی با هویت فیزیکی و اجتماعی فراگیرتری مرتبط است. معذالک این هویت مقیاسی دارد که معمولاً کوچکتر از کل شهر است. بنابراین اگر قرار باشد هویت جمع اصیل حفظ یا ایجاد شود، لازم است که شهر را نه به صورت یک سیستم کلی و واحد بلکه به صورت تعدادی سیستم کوچک و نسبتاً مستقل در یک کل واحد درک کنیم.

هویت خاص هر بخش از فضای شهر یعنی انسجام شکل ، عملکرد ، و انگاره آن. فضای زندگی جمعی فضایی برنامه ریزی شده و معنا دار است که به تفضیل طراحی شده باشد و ابنیه عمومی و خصوصی از آن تبعیت کنند.

شاید رودخانه ها و فضاهای آزاد بزرگترین عناصر هویت بخش به شهر رشت و بسیاری از شهر های گیلان باشند. و تأکید روی این پیوستگی طبیعت و شهر می تواند موقعیت های کسب درآمد بالایی را ایجاد کند. تقویت المان های شهری نیز بر این گزینه تأثیر گذار است. شاید با دقت کردن به رفتار مردم هم بتوان در این مسیر حرکت کرد. اما نکته جالب این که محلات قدیمی شهر رشت در گذشته نقش خود را به خوبی ایفا کرده اند انسجام شکل ، عملکرد ، و انگاره در آنها مشاهد می شود و باز با نزدیک شدن به دوره معاصر است که می بینیم فضاهای شهری بی هویت می شوند و نمی توانند هم نشینی و انسجام ایده آلی با همسایه ها و قسمت های قدیمی ایجاد کنند. برای بررسی جزئی این مورد می توان به کتاب "هویت شهری رشت" مراجعه نمود.

ادامه دارد...

رفيقان اين تابستان


تابستان غريبی بود و عجيب. تابستان انجام بود، نه آغاز. تابستان شلوغی بود، اما سرشار از بی‌حوصله‌گی. به قول سجاد، آغاز مرحله‌ای نو بود و پايان مرحله‌ای.

اين تابستان، بوی دل‌گرمی عاشقانه‌ی يک رفيق را داشت؛ بوی دل‌شکسته‌گی سه‌روزه‌ی رفيقی ديگر را؛ بوی آشنايی‌های تازه؛ بوی حشيش؛ بوی گنديدن آشنايی‌های سست؛ بوی بهمن سوييسی؛ بوی متروک ماندن قهوه‌خانه‌ی عموجعفر و شب‌های تا صبحِ باغ و بی‌پاتوق ماندن ما و شام عروسی خوردن و درددل شبانه را؛ بوی حقنه کردن امنيت اجتماعی؛ بوی عدول از هنجارها؛ بوی سيذارتا، بوی گرگ بيابان، بوی صدسال تنهايی؛ بوی گرفتن دستی را به دور از چشمان محتسب و ناهی و آمری؛ بوی «دوستت دارم» گفتن برای اولين بار؛ بوی دل کندن برای چندمين بار؛ بوی بی‌پولی بدتر از هميشه را؛ بوی چرک دندان‌درد و روزی دو تا پنی‌سيلين را؛ بوی يک شب تا سپيده‌ی سحر شادخواری و شادخوانی و رفاقت را داشت اين تابستان.

تابستان امسال، بوی کاغذ می‌داد و بوی پلاستيک صفحه‌کليد. بوی الکل و بوی ترياک. بوی جمع‌آوری ترامادول و بوی بدون تجويز پزشک، ممنوع! بوی خواهران و برادران نگاهبان و نگران بلندی و کوتاهی پاچه و دامن و پيراهن و ارسال من و تو به بهشت، با بسته‌بندی سفارشی و به ياری سنبه‌ی هرکه پرزورتر، بهتر!

بوی غيب‌الله می‌داد و بوی پشگل سوخته و بوی پنير پخته و «کلأن» گالشی و بوی شاه‌سفيدکوه و ميترا. بوی کاه‌گل «ميج» و «ترمی» دره‌ی اشکور. بوی سيگار 57 که «ما را به رندی، افسانه کردند، پيران جاهل، شيخان گمراه...» بوی آقا اين‌جا نايست، اين‌جا تجمع نکن، اين‌جا نخند که «آيين تقوا ما نيز دانيم، ليکن چه چاره، با بخت گم‌راه؟!»

بوی امير هميشه تنهای غرق در ريتم را می‌داد اين تابستان، بوی سجاد شادخوار و بوی نواب سبزچشم؛ بوی ميلاد عاشق؛ بوی نيمای کوه‌ها؛ بوی امير اصفهان که می‌گويند نغمه‌ی عاشقان است؛ بوی جواد که هميشه برنده است حتا اگر هزار دست رنگ بياورم؛ بوی ميرعماد که بوی شعر می‌دهد و قهوه؛ بوی رضا که شک می‌کند؛ بوی ماهان که نبود و بود، و بود و نبودش هميشه هست؛ بوی من که بوی سيگار می‌دهم و بوی چای می‌دهم و بوی عرق تن و بوی رفاقت و بوی مرگ.

چه‌قدر اين تابستان سرشار از رفاقت بود. اين تابستان، درست ساعت يازده شب، به عنوان هفتمين رفيق، گفتم به ياد و سلامتی همه‌ی آن‌هايی که جان‌شان را دادند که ما حالا آسوده دور يک ميز بنشينيم. اين تابستان، گفتم دوستت دارم. اين تابستان گرگ‌تر و تنهاتر شدم.

اين تابستان پدر شدم. اين تابستان از فرزندم دل کندم تا بزرگ شود و برای خودش مردی شود يا شايد هم زنی. با دست‌های خودم رخت سفر پوشاندمش و از ياد نبردم که مرد نبايد بگريد!


پاييز نزديک است و کم‌کم هنگام قشلاق گرگ‌ها فرا می‌رسد. تو می‌دانستی که گرگ‌ها هم، حتا به روی سطوح خاکستری سيمان و اسفالت و حتا به زير نور لامپ‌های نئونی، ييلاق و قشلاق می‌کنند؟ باز بايد رفت. که «می‌گفت بی‌هوده مُردن خيلی ننگه»

تُهی‌تر و سرشارتر از هميشه، ديوانه‌تر از هميشه و هنوز، به احترام «دار و دسته‌ی لاهيجانی» می‌ايستم و اعلام می‌کنم، پايان اين تابستان را و خبر می‌دهم مرگ دوباره‌ی خويشتن را.


# عنوان برگرفته از عنوان «خواهران اين تابستان» بيژن نجدی است.

خوشگلا باید برقصند

خوشگلا باید برقصند ماکان محمدی
با سلام خدمت مدیران وبلاگ گیلانیان و مخاطبان محترم این وبلاگ:
یک پندارباطل وپیش پاافتاده و "مضحک" آن است که پاره ای از روشنفکران ما می اندیشند خود تافته جدا بافته اند و تنها حکومت ها یا طبقات حاکم و یا آن « دیگران » هستند که ارتجاعی و آغشته به انواع مشکلات ضد عقلانیت می باشند .
اما حقیقت آن است که چنین انتزاع مطلقی بین یک بخش از واقعیات اجتماعی با بخش های دیگر ، بسیار کوته بینانه است . تاثیر عقب ماندگی بر همه اقشار مردم ما هرچند با تمایزاتی امری عمومی است.
ما جامعه ای در کشاکش و تب وتاب هستیم که زندگی در آمیزه بقایای ماقبل مدرن و پدیده های برخواسته از تجربه مادی و ذهنی مدرنیته ، مسائل ویژه ای را برای ما مطرح کرده است.
در این فضا خواست طرح خرد و فهم ونگرش ، کنش واقدام ، منش واخلاق ، مناسبات و رفتار ها و... حاکم بر عقلانیت لااقل از سوی روشنفکران خواستی ست که همه از آن حرف می زنند .
اما آلودگی ضمیر ، تفکر و نگاه ما به انواع عادات گذشته و پدیده های منبعث از روابط استبدادی ، سبب می شود همواره فاصله بزرگی بین گفتار و کردارمان وجود داشته باشد.
یکی از این فاصله ها ، مبین نفوذ باندها در ماست.با همه عقب ماندگیی و فقدان توان تحمل دیگری در عمل.
ما از آزادی بیان دفاع میکنیم و قدرت های سیاسی را برای نفی این آزادی در " عمل " و یا نسبت موثر " نظر و عمل " (praxis) مورد مواخذه قرار می دهیم اما بدترین و نهان ترین سرکوب گران آزادی بیان « دیگری » در بسیاری از اوقات خود ما هستیم.
مطبوعات باندی ما در پشت چهره دفاع از آزادی ، چه بسا ابزار دست این باند های اقتدار جویی اند که به هر علتی دارای قدرت و اتوریته اند و از اقتدار خود برای سرکوب اندیشه رقبا استفاده می کنند.
به جای بحث و نقد ، آنچه در روابط باندبازی برجستگی دارد استفاده از انواع ابزارها برای حذف ، نفی ، خفه کردن و ایجاد اختناق است.حسد و کینه توزی نسبت به تفکر دیگری ، آلوده کردن فضا های تنفسی او و یا تنگ کردن این فضا از جمله کار هایی است که با دستان پنهان باند ها صورت می گیرد.
من از تجربه های سرکوب گرایانه گوناگونی در فضای روشنفکرانه ما در رشت و در فضای ایران خبر دارم که گاه کار به مضحکه و کاریکاتور واستالین بازی کشیده شده است .
لازم است در این میانه به نکاتی اشاره کنم:
این واقعیت انسان امروز است که مرگ هیچگاه در سطح ابژه رخ نمی دهد و اگر امروزه ما صحبت از فاشیسم می کنیم و باز نمایی آن را بدتر وفجیع تر از "آشویتس" می دانیم ، مرگ و سرکوبی ست که در سطح "سوژه" رخ می دهد . آگر دوست وبلاگ نویسمان آقا/خانم بیان صحبت از بازنشستگی « عباس کیارستمی » و « دکتر بهزاد برکت » میکند خواستم در پی این پرسش که چگونه است که "برتولوچی" از مسئولان جشنواره ونیز می خواهد تندیس بزرگداشتش را از دستان عباس کیارستمی دریافت کند و یا دانشگاه سوربن از دکتر بهزاد برکت می خواهد که به عنوان هیات ژوری و دفاع از تز دکترای یکی از دانشجویان به فرانسه رفته و هم زمان با روز جهانی فلسفه به عنوان یکی از سخنرانان اختصاصی گفتاری جانانه درباره "مارسل پروست" ارائه دهد ، بگویم آیا اینان هم اسیر نام یا باند شده اند ؟!
پاسخ بسیار ساده است حیات و جاری بودن در سطح سوژه سبب گشته این افراد منفک از موجودیت عینی شان تأثیرگزار باشند.
حدیث پاسخ دادن به چنین اظهار نظرهایی حتی در بیان مطلب در سطحی گسترده تر و در حوزه تئوریک حدیث این ترانه لوس آنجلسی « خوشکلا باید برقصند» است.
اگر بنشینی ، متهم به "زیبا روی" نبودن می شوی....
اگر برخیزی متهم به نمایشی جهت "زیبارویی نداشته" می شوی...
در واقع فقط خواستم بگویم من متن های مربوط به آقا/خانم بیان را مطالعه کرده ام اما پاسخ آن را وابسته به تصادم اندیشه اجتماعی با موقعیت انضمامی خودم می دانم . زندگی و حیات ذهنی و عینی من به بهترین شکل پاسخ را در اختیار مردم خواهد گذاشت و تاریخ با گذر از هویت های متفاوت ما بر ما قضاوت خواهد کرد.
مدیران محترم گیلانیان از شما جهت ایجاد فضایی متکثر جهت بیان مطالب متنوع نهایت تقدیر و تشکر را دارم . امید است که این نوشته بهانه ای برای نگارش متون ارزنده تر گردد.

مرثیه ای برای وطن (شماره دوم)

مرثیه ای برای وطن (شماره دوم
در این چند روز نوشته ای را که در وبلاگم (مرثیه ای برای وطن شماره اول) گذاشتم بازخورد های مثبتی داشت . متأسفانه بعضی از این آقایان فکر می کنند می توانند این روند را ادامه دهند و این نشان می دهد هر زمان شخص یا افرادی مقابلشان دست به افشا گری می کند ضعیف تر از آن اند که بتوانند مقاومتی کنند . یک نمونه از آن عضویت من در همین وبلاگ علارغم مخالفت آقای ماکان محمدی است.
در ادامه مطلب اول ، دو مورد بود که یادم رفت عنوان کنم .
اول این که اخیرن بحثی پیرامون سینمای مستند و سایت سینمای مستند راه افتاده که علت آن در ادامه رابطه باندبازی می باشد.
این سایت در واقع دست آویزی است برای نزدیک شدن به عباس کیارستمی (ماکان محمدی در وبلاگش و در اظهارات ستایش گرانه اش نسبت به میراحسان به این مسأله سایت اشاره کرده). در واقع بعد از برگزاری ورکشاپ کیارستمی در گیلان آقایان با ایجاد این سایت تصمیم گرفته اند روابط مستحکم تری با کیارستمی برقرار کرده تا از این طرق خود را معرفی کنند.
یک دلیل دیگر دال بر این ادعا مقاله همین آقای ماکان محمدی درباره کتاب مضحک و مسخره « خافظ به روایت کیارستمی» است.
البته در واقع گزینه خوبی را هم انتخاب کرده چون افراد بازنشسته ای همچون کیارستمی دنبال موجودات این چنینی برای بزرگ کردنشان دارند.
این مسأله در باره بهزاد برکت هم صادق است.در واقع با استفاده از نوشتن و چهره کردن افراد سالخورده و بازنشسته ای همچون بهزاد برکت از موقعیت ارتباطی وی استفاده کرده و هر چه بیشتر خود را به محافل جدی تهران نزدیک کند.
[اين بخش از نوشته، به دليل توهين به ديگران، توسط مديران گيلانيان حذف شده است]
شما در نظر بگیرید چگونه می شود که یک جوان در سن این آقا در حالی که مطالعات چندانی ندارد می تواند هم در چند دانشگاه ، هم در خانه هنرمندان ، هم در کانون اندیشه وفلسفه و هم در چند جای دیگر از جمله همایش مضحک (بهتر است بگویم بچه بازی) وبلاگ نویسان سخنرانی کند .مسلمن از یک حمایت بیرونی برخوردار است ، این را هر عقل سلیمی می فهمد .
در این میان باید از حمایت های فضای حکومتی از ایشان که بنا به دلایلی از بیان آن معذورم یاد کرد. اتصال این آقای به اصطلاح روشنفکر به برخی از لایه های بالای قدرت و استفاده از این روابط موضوع قابل بحثی است.
در پایان از خانم سارا ثابت به دلیل فراهم کردن شرایط عضویت تشکر می کنم.

گلسار از نگاهی دیگر

« این جا گلسار است، با هزاران حرف نگفته. نمی توان در چند عکس رنگی، یا در یک مقاله کوتاه محدودش کرد.دنیایی که با جوان شکل می گیرد، از جوان حرف می زند و با جوان زندگی می کند. دنیای رویاهای جوانی، که با تمام نواقص و کمبودهایش در ذهن جوانان پر از تنوع و رنگ است. »

آنچه خواندید گوشه ای از مقاله دوست عزیزم نسترن حسین نیا است که در اولین شماره نشریه دانشجویی خشتر به چاپ رسید. شکل زیر هم کروکی (تداعی ذهنی مردم) است که بچه ها تهیه کرده اند و من با اندکی ویرایش و افزودن رنگ اینجا می گذارم.

نسترن و سایر اعضای گروه در پروژه درس "در آمدی بر شهرشناسی" گلسار را مورد بررسی قرار داند و نتایج جالبی گرفتند:

« تفاوت هایی که در ديد اقشار مختلف شهر وجود داشت، نوع نگاه مردم به گلسار، حرف ها و خاطرات آنها از این فضای شهری، حافظه ی جمعی شهر، نشانه ها و پاتوق ها .... همه و همه ما را وارد دنیای جدیدی می کرد. از هر طرف که می رفتیم ، همه چیز به یک کلمه ختم می شد: جوان

به نقطه ای رسیدیم که حتی چارت پروژه به چارت نیاز های جوانی تبدیل شد. حالا ما مانده بودیم و دنیای جوانی،....

با وجود اینکه در حال حاضر در گلسار هیچ گونه فضای برنامه ریزی شده برای فعالیت یا سرگرمی جوانان مثل سینما، کتابخانه، مجتمع فرهنگی و ... در نظر گرفته نشده است و حتی پارک کوچک آن به محلی برای جمع شدن معتادین تبدیل شده است، باز هم ، گلسار در ساعات پایانی روز، مخاطبین خود را به راحتی جذب می کند.

عمده فعالیت های این مخاطبین جوان، قدم زدن ، تماشای ویترین های شیک مغازه ها، نشستن در کافی شاپ ها و رستوران ها ، جمع شدن در نبش خیابان های فرعی و ... است. همچنین در ساعات خلوت روز ، بخصوص ظهر روزهای تعطیل قسمت هایی از گلسار مثل بلوار گیلان و بلوار سمیه به مسیر کورس گذاشتن و لایی کشیدن ماشین های جوانان تبدیل می شود. نیاز به هیجان و سرعت، و بی توجهی مدیران شهری به ارضا شدن این نیاز جوانان در مسیرهای کنترل شده همه ساله باعث حوادث جانی و مالی بسیاری در بلوار گیلان می شود....

حرف آخر این که گلسار اگر چه یک منطقه فرا شهریست، اما امکانات کمی برای جوانان دارد. شاید با یک برنامه ریزی صحیح و فکر شده بتوان از وقت و انرژی جوان در این منطقه ی شهری استفاده بهتری کرد. »



مننئم بنويسم

می پئر و مأرِ عروسی مئن بخؤنده بو. می پئر و مأرِ عروسی آلبومِ مئن، «اين»ِ عکسه بده دأنم کی مردوم اينه دؤرأ گوده ايسأن.

آخرش نفهمسم کی 1331 به دونيا بمأ يا 1332! مو امما «اينه» هو سياسيفيد عکسأ جی شناتم. هونی کی می پئر و مأرِ عروسی مئن ايسأ بو.

×××

1383 زمسسون بو، هو پيله‌برفی سال! اصفهان ايسأ بيم. چارنفری، زاينده‌رودِ ورجه، مغريب‌دمیْ، بئوتيم گيلکی بخؤنيم. يه‌ته ترانه خاستيم کی هرچارنفری بلد ببيم. او شؤ، زاينده‌رودِ ورجه هوتؤ بخؤنديم، دوبار، سه‌بار، ده‌بار...

«به به به، چی عجب يادِ فقيران بوکودی، به به به، بمويی می لبه خندان بوکودی...»

×××

1385 تاوسؤن، می رفئق امير، بانی اويه‌ته امير، يه‌ته قديمی پيکانِ همره بمأن می دومبال کی بشيم چمخاله ساحل. ضبطِ مئن يه‌ته آهنگ خؤنده دره، اوّل گيلکی و بازون فارسی. «اين»ِ صدا ايسه. عجب! پس فارسی‌ام بخؤنده داشت و امو ندؤنسيم؟!

«مره پيغام بمو کی، قاری تو يار می مره... لاکو جان بينِ امان، قاری نبو تاهسا...»

×××

1385 پئيز، هيستِ خيابؤنِ مئن، تسکِ تنا شؤ درم و مئبه خؤنده درم: «بيا مره ياری دن... می ديله ديل‌داری بدن... کی زيندگی همش غمه... ای دونيا غم می هم‌دمه...»

×××

1386 تاوسؤن، بشؤيم لشت‌ِ نشا، «اين»ِ دئن. صفرعلی رمضانی بئوته «سلام استاد» اينه کشأئيته. مو ندؤنم چی بکونم.

يه‌ته پرايده و پنج‌ته موسافر. لاغرترؤن خأ جولؤ بنيشن. يعنی مو با «اين». خأ بگوم: سلام. مو تهٰ شناسنم. تهٰ می پئر و مأرِ عروسی عکسؤنِ مئن بده دأنم. تی آهنگؤنه، کوچيکی جی ايشتؤسه دأنم تا هی چن روز پيش. خأ بگوم: چره...؟

هيچچی نگونم. «اين»ِ ورجه نيشتم و هيتؤ جيرجيرأکی «اينه» پيراسته درم.

شونيم ناهار خؤنيم و را دکئنيم «اين»ِ برأرِ خؤنه طرف. اون امما شونه.

×××

«مأمد»، «اين»ِ برأر، شاعره. گيلکی شعر گونه. فارسی‌ام. «اين»ِ برأرزه «سامان» نی، خوجير آواز خؤنه. صفرخان خو کمانچهٰ بيرين ابئنه و زئنه. خؤنه. سامانأ نی خؤنه. آقای حسينی نيگا دره. ساسان ورتوان ندؤنم نيگا دره يا فيکر کأ دره. مو فيلم گيته درم. عکس گيته درم.

هنه. يه‌ته ديمه نيشينه و خو سيکاره روشنأ کؤنه.

«اصفهانه؟». صفرخان «اينه» اؤجا دئنه: «اها».

«گفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگويم...» هو ديمه کی نيشته، هو دشکسه صدا همره، هنوزأ نی تؤنه آدمِ ديله دپرکؤنی.

سامان، خؤندنه سرأگينه: بيا مره ياری بدن، می ديله ديل‌داری بدن...

دوروس هو جيگايی کی خأن اؤج بگيری و بشی جؤر، موبايل صدا خؤنه و سامان اوتاقه بيرين شونه. صفرخان ولی هوتو کمانچه زه دره...

خو سيکاره دخشارده خاک‌سيکارجا مئن: «اَ حرفه باز بوگوفتمه، اَ حرفه باز بوگوفتمه... فارس مرا، بوسوختمه، چره نايی تو؟...» خو جا جی ويريسأ و بخؤنده.

نه!

مننئم بنويسم. ده نشأنه نيويشتن. مننئم بنويسم کی چوتؤ بی‌قراری گود. مننئم بنويسم وختی خودشِ دهنأ جی بشتؤسم کی «بوشؤ بی تو جه می ور... ندأ ی مره خبر... کؤر من تی دوری واستی ديوانهٰ بؤستم...»

خاستم اينه بگوم: مو خيلی زمته تهٰ شناسنم. دؤنم کی بی. دؤنم الؤن چی کؤنی و کؤ ايسأی. خاستم اينه بگوم: تو دؤنی می رفئقؤن، هی دهه شصتی‌ئن، هيشؤنأ نی گاگلف تی آهنگؤنِ همره عاشقأ بؤنه ويشتر دوس دأنن تا ای پلاستيکی ستارهٰ‌ئنِ همره؟!

«بايی دوواره پا گيرم، تی دستانه حنا گيرم، حنا گيرم، اگر بايی تو... اگر بايی تو...»

خودشه، اينِ صدا ده نا و قووت دننه. اينِ نفس تنگه. پيرأ بؤ. امما هنوز خودشه. هوتؤ سياسيفيد، می پئر و مأرِ عروسی عکسِ موسؤن. هوتو فرامرز دوعايی.







قدرت نام

آگامبن در بررسی ایده‌ی نام (1) از چرایی و چگونگی و نام ناپذیری سخن به میان می آورد، اما نکته قابل ملاحظه پس از نام پذیری است که رخ می نمایاند،((قدرت نام)).
بلی این قدرت نام بعضی ازُافراد است که به خودشان،تولیداتشان و حتی افراد مرتبط با آن‌ها ویژگی خاصی را اعطا می نماید.در اکثر اوقات اگر نام(بخوانید قدرت نام) تلقی مثبتی را در مخاطبان ایجاد نماید مخالفت با اثر برآمده از صاحب نام می تواند به دلیلی برای طرد مخالفت کننده تبدیل گردد و .
<حافظ به روایت کیارستمی> یکی از نشانه‌های این مدعاست .
در باره‌ی ردیابی اثر قدرت نام در گل کردن کتاب عباس کیارستمی نقد امیر احمدی آرین (2) آیینه‌ی تمام نمایی ست.
اما نقطه‌ی تلاقی کیلانیان با این موضوع نوشتار آقای ماکان محمدی در نقد بررسی آقای آرین است .
اقای محمدی مطرح کردن قدرت نام را بازی بچه گانه و نتیجه تربیت استبدادی تفسیر کرده‌اند و نقد فوق را تنها محملی دانسته‌اند که منتقد برای مطرح کردن نام خود بر با کرده .اما نکته‌ی پنهان در این مقاله همان سرپوش گذاشتن بر قدرت نام است و فراموش کردن این نکته است که همه ما گرفتار قدرت نام ها هستیم همان طورکه خود ایشان هم در معرفی اقای میر احسان در وبلاگشان به این عارضه به زعم خودشان، مبتلا شده‌اند:
نمی کنم "میر احسان " نیاز به معرفی داشته باشد اما برای کسانی که او را نمی شناسند همین قدر بگویم که یکی از منابع اورجینال در زمینه پدیدارشناسی و کارکرد عملی آن در حوزه دیگر با عنوان "پدیدار ومعنا در سینمای ایران" به قلم او بوده که بسیاری از متفکرین داخلی در سینما و فلسفه همچون "عبدالکریم رشیدیان" ، "بابک احمدی" ، "شادمهر راستین" و... آن را تحسین کرده اند .او که فیلسوف ، شاعر ، منتقد و کارگردان سینماست اخیرا سخنرانی در برلین درباره "سرزدن به سنت در تجربه مدرن " داشته که مورد توجه محافل فلسفی دنیا قرار گرفته که از جمله آگامبن درباره آن اظهار نظر کرده اند .
او همچنین همکاری نزدیکی با "کایدو سینما" «معتبرترین مجله سینمایی جهان » دارد وی به تازگی به عضویت کمیته مطالعات سینمای مستند وهمچنین انسان شناسی در آمده است।
براستی ردیف کردن این همه نام های مشهور مثل بابک احمدی ، اگامبن و کایدو سینما برای معرفی یک نفر معنایی جز گرفتاری در تله قدرت نام ها دارد.
البته در این نوشتار تنها سعی شده به موضوع قدرت نام پرداخته شود ولی خواننده گرامی می تواند با مراجعه به دنبالک های(links) مطالب اقایان محمدی و آرین درگیر قسمت های دیگر موضوع نیز شود.
توضيحات:
1.ایده نام ، جورج آگامبن ،ترجمه‌ی:امید مهرگان ،روزنامه هم میهن
2.دبیر بخش ادب‌ وکتاب روزنامه هم میهن